بعضی  وقتا هست که دوس داری کنارت باشه… 

 

محکم بغلت کنه…بذاره اشک بریزی راحت شی….

 

بعد آروم تو گوشت بگه: ” دیوونه من که باهاتم

نویسنده : n.m | سه شنبه 9 مهر 1392 - 14:1 |

خدایا!

دستانی را در دستانم قرار بده

که پاهایش با دیگری پیش نرود...

نویسنده : n.m | سه شنبه 9 مهر 1392 - 13:58 |

بیاغصه هایمان راتقسیم کنیم...!

دوتامن هیچی تو

می بینی من هنوزهم خسیسم...!!!

نویسنده : n.m | سه شنبه 9 مهر 1392 - 13:56 |

دوست ذاشتن

 

حس قشنگیه

 

یكی نگرانت باشه

 

یكی بترسه از اینكه یه روز از دستت بده

 

سعی كنه ناراحتت نكنه،

 

حس قشنگیه...

 

وقتی ازش جدا میشی اس ام اس بده

 

عزیز دلم رسید؟

 

قشنگه: یهو بغلت كنه،

 

یهو . . . تو ی جمع .. در گوشت بگه دوست دارم

 

بگه كه حواسم بهت هست

 

حس قشنگیه ازت حمایت كنه...

 

آره...

 

دوست داشتن همیشه زیباست...

نویسنده : n.m | دو شنبه 8 مهر 1392 - 13:44 |

بر میگردی

گفتی ذهانم بوی شیر میدهد و رفتی

حالا دهانم بوی سیگار میدهد بر میگردی.......

نویسنده : n.m | دو شنبه 8 مهر 1392 - 11:11 |

این داستانو که خوندم یه جوری شدم..واقع قشنگه

داستان من از زمان تولّدم شروع می شود. تنها فرزند خانواده بودم؛

سخت فقیر بودیم و تهی دست و هیچ گاه غذا به اندازه کافی نداشتیم

. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم

خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من

ریخت و گفت: فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم.

و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.

زمان گذشت و قدری بزرگ تر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می کرد

و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می رفت.

مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم.

یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه

بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به

خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.

مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا

می کرد و می خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است.

ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند

و گفت: بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی دانی که من

ماهی دوست ندارم؟

و این دومین دروغی بود که مادرم به من گفت.

قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می رفتم و آه در بساط

نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس

فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه

کرده به خانم ها بفروشد و در ازای آن مبلغی دستمزد بگیرد.

شبی از شب های زمستان، باران می بارید. مادرم دیر کرده بود و من در

منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابان های مجاور به

جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه

می کند. ندا در دادم که، مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا

سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح.

لبخندی زد و گفت: پسرم، خسته نیستم.

و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.

 

نویسنده : n.m | جمعه 5 مهر 1392 - 11:52 |

چرا

دقت کردین دخترا دوست دارن با پسرا دست بدن چرا اخه.....

نویسنده : n.m | جمعه 5 مهر 1392 - 11:49 |

عشقم

وقتی که اومد پیش من بهم گفت عشقم ولی ..... وقتی داشت میرفت گفت:دارم میرم با عشقم...

نویسنده : n.m | جمعه 5 مهر 1392 - 11:46 |

سلام

دوستان سلام در وبلاگ من ثبت نام کنید....

نویسنده : n.m | پنج شنبه 4 مهر 1392 - 20:53 |

دیشب

دیشب با خدا دعوایم شد ......

با هم قهر کردیم .....فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد......
 

رفتم گوشه ای نشستم .... چند قطره اشک ریختم..... و خوابم برد 

صبح که بیدار شدم .... مادرم گفت...
 

نمیدانی از دیشب تا صبح چه " بارونی " می آمد ....!!

نویسنده : n.m | سه شنبه 2 مهر 1392 - 12:3 |
صفحه قبل 1 ... 2 3 4 5 6 ... 11 صفحه بعد
با کليک بر روي +1 ما را در گوگل محبوب کنيد