دلم

گاهی دلم میخواد, وقتی بغض میکنم,

 

خدا از آسمان به زمین بیاد, اشک هامو پاک کنه, دستم را بگیره و

 

بگه: اینجا آدما اذیتت میکنن؟!!!

 

بــیـــا بــــــریــــــــم

نویسنده : n.m | سه شنبه 2 مهر 1392 - 9:7 |

زندگی

زندگی 

"زندگی" بـه من آموخـت . . . 

آدمها نـه " دروغ " می گویند 

نه زیر " حرفشان " می زنند . 

اگر " چیزی " می گویند . . . 

صرفا " احساسشان " درهمان لحظه سـت 

نبـایـد رویش " حساب " کرد 

 

نویسنده : n.m | سه شنبه 2 مهر 1392 - 9:5 |

مغرور


مغرورانه اشك ریختیم چه مغرورانه سكوت كردیم 

چه مغرورانه التماس كردیم چه مغرورانه از هم گریختیم 

غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند 

هدیه شیطان را به هم تقدیم كردیم 

هدیه خداوند را از هم پنهان كردیم

نویسنده : n.m | سه شنبه 2 مهر 1392 - 9:3 |

فقیر

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد. 
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم» 
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند. 
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت. 
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد. 
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود. 
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند: 
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

نویسنده : n.m | جمعه 29 شهريور 1392 - 16:33 |

نامه ی پیزنی به خدا

يک روز کارمند پستي که به نامه‌هايي که آدرس نامعلوم دارند رسيدگي مي‌کرد متوجه نامه اي شد که روي پاکت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامه‌اي به خدا !

با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه اين طور نوشته شده بود:
خداي عزيزم بيوه زني هشتادوسه ساله هستم که زندگي ام با حقوق نا چيز باز نشستگي مي‌گذرد. ديروز يک نفر کيف مرا که صد دلار در آن بود دزديد.

اين تمام پولي بود که تا پايان ماه بايد خرج مي‌کردم. يکشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت کرده‌ام، اما بدون آن پول چيزي نمي‌توانم بخرم.

هيچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم . تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي به من کمک کن ...


کارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همکارانش نشان داد. نتيجه اين شد که همه آنها جيب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاري روي ميز گذاشتند. در پايان نودوشش دلار جمع شد و براي پيرزن فرستادند ...

 

همه کارمندان اداره پست از اينکه توانسته بودند کار خوبي انجام دهند خوشحال بودند. عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت، تا اين که نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد که روي آن نوشته شده بود: نامه‌اي به خدا !

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنين بود :

خداي عزيزم، چگونه مي‌توانم از کاري که برايم انجام دادي تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامي ‌عالي براي دوستانم مهيا کرده و روز خوبي را با هم بگذرانيم.

من به آنها گفتم که چه هديه خوبي برايم فرستادي ... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته‌اند!!...

نویسنده : n.m | جمعه 29 شهريور 1392 - 16:23 |

 جلوی دیگران باهاش سنگین رفتار میکنم

و تو تنهایی بهش محبت...

جلوی دیگران شخصیت رو نگه میدارم

توی تنهایی ایراد هاشو بهش میگم 

تازه برگشت بهم میگه دورو....ههه

نویسنده : n.m | جمعه 29 شهريور 1392 - 16:7 |

چه روزگاری شده به سختی ها میگن تجربه 

به اسونی ها میگن بیکاری......

نویسنده : n.m | پنج شنبه 28 شهريور 1392 - 11:23 |

زندگی

بهش گفتم باهم زندگی رو زیبا کنیم

زندگیشو زیبا کردم ولی رفت با یکی دیگه.....

نویسنده : n.m | چهار شنبه 27 شهريور 1392 - 10:7 |

  

يه وقتايي آدم بايد سرشو بلند كنه، زل بزنه به آسمون، لبخند بزنه

 

و بگه: خدا خيلي مخلصيم، هوامونو داشته باش ما هم تنهاییم...

نویسنده : n.m | سه شنبه 26 شهريور 1392 - 20:6 |

پدر

 پدر دستشو گذاشت رو شونه ی پسرش و ازش پرسید تو قویتری یا من؟

پسر گفت : من!

پدر با کمی دل شکستگی دوباره پرسید تو قویتری یا من؟

پسر گفت : من!

پدر با دلی گرفته به یاد همه ی زحمتهایی که کشیده بود افتاد و دستشو از شونه ی پسر برداشت و 2 قدم دور تر شد و باز پرسید تو قویتری یا من ؟

پسر گفت : شما !

پدر پرسید چرا نظرت عوض شد ؟

پسر جواب داد : "وقتی دستت رو شونم بود همه ی دنیا با من بود"

نویسنده : n.m | سه شنبه 26 شهريور 1392 - 20:4 |
صفحه قبل 1 ... 4 5 6 7 8 ... 11 صفحه بعد
با کليک بر روي +1 ما را در گوگل محبوب کنيد